صفحه رسمی حسین سلطانی

صفحه رسمی حسین سلطانی

اینجا به داستان ها می پردازم
صفحه رسمی حسین سلطانی

صفحه رسمی حسین سلطانی

اینجا به داستان ها می پردازم

« رجعتی به خیک و جفتکی به خوک »



حسین سلطانی 


بی شک قاجارا اونقدرا که تو این یادداشت می‌گم جانی نبودن؛ بیشتر مسخره بودن‌و رو شوخی جنایت می‌کردن. ته دلشون هیچی نبود؛ خداشاهده. هارت و پورت داشتن فقط طفلکیا. 


روایتِ اول: ممدلی‌شاه 

سال ۱۲۸۵ خورشیدی، محمد‌علی‌میرزا کمرِ همت‌و بست و پنهونِ چشم خلق‌الله پروژه این " وطنِ قهوه‌‌یی" رو شوروی کاری کرد. خیلی زود خبر رسید به گوشِ بریتانیا و یکی دو تا از مشروطه‌خواها و شادروان‌ «مساوات شیرازی» رو فرستاد تا به آممدلی‌شاه حالی کنن: "شوروی نباید تنهایی بخوره، روباه اوقاتش حسابی تلخه" این خدا بیامرزا گویا پیامو منتقل کردن‌و سرِ کدورتای شخصی خودشون یکی-دو تا فحشِ ناموسی هم به نمایندگی از بریتانیا در انتهای پیام حواله علیحضرت کردن. 


آممدلی که دید اوضاع قمر‌ درعقربه، بار و بندیلشو بست‌و گریخت به سمت باغ؛ «باغِ شاه». به خیال خودش رفت که وقتی آبا از آسیاب افتاد برگرده استاد! از همین خیالا که اکثر شاها موقع رفتن دارن خلاصه. مدت‌ها گذشت‌ و آممدلی دید نخیر! این مشروطه‌خا‌ها دست بردار نیستن. قصد کردن همینطور راه بیوفتن دور شهر و پشت سر شاه فحش بدن و فتنه کنن دیوثا؛ برنامه دارن همینطور هِی مشروطه‌خواهی کنن و باجِ هیچکی هم خونه نمی‌برن! این شد که آممدلی[با حمایت شوروی] کودتا راه‌انداخت؛ «کودتای شیر خری»! چند راس روحانی‌و کشت یا تبعید کرد؛ خواست عرض اندامی کرده باشه؛ هر چی نباشه شاهِ مملکت بود! تو کتش نمی‌رفت این حرکتا. 


از اونجا که اندام ممدلی مناسبِ این جر و بحثا نبود و اشتباهی عرضش کرده بود، مشروطه خواها زدن به ننه من غریبم و مردمو راضی کردن که وربشورن و خلاصه تهران دودستی تقدیم شد به مشروطه‌خواهای فحاشِ بی چاکِ دهن و مُف‌مف آممدلی‌وف دمر شد، ای تُف! 


سال ۱۲۸۸ ممدلی نشست با خودش فکر کرد و  گفت:«چه بکنم؟ چه نکنم؟» برگشت سراغ پروژه‌ نیمه تمومِ وطن قهوه‌یی. اینبار مثلا خواست هوشمندی کنه و دمبه رو چرب کرد و دست به سایه‌ی‌ خانمش (ملکه جهان) شد و به پیشنهاد ملکه مذکور بعد دو سال ریدمان به مملکت در هیبتِ سیب‌زمینی شاهِ مخلوع، با کپی شناسنامه و دوقطعه عکسِ ۸*۶ پا شد رفت سفارتِ شوروی اتاق اداره مستعمرات و در زد و مثه گاو رفت تو و [رو به مارکوویچ]:

-آغا ما دیگه نمی‌تونیم؛­ نیستیم، بریدیم. 

+عه! ممدلی! یعنی چه؟مگه بچه بازیه؟ 

-یعنی همین که گفتم آغا؛ اینا فحش می‌دن آغا، به مادر همایونی‌مون. به داداشمون. به همین خودِ شما حتی! 

+خو این که عیبی نداره ممدلی جون، تو هم فحش بده، به یه فحش و چار تا اعتراض و سر و صدا که آدم قهر نمیکنه! 

-نه آغا، ما دیگه نمی‌خوایم، ما می‌خوایم بریم اودسا. 

+اودسا؟آهان همون اوکراینِ خودمون! ای بابا غصه‌م شد؛ ممدلی خوب فکراتو کردی؟ نری اونجا دو روز بشه تلگراف بزنی که دلم برا خانم‌خانما و احمد ریقوم تنگ شده ها! ممدلی بت گفته باشم بخوای مسخره‌شو در بیاری میدم گوشاتو ببُرّن ها! 

_نه خیالتون تخت. راستی یه چیز دیگه آغا؛ میشه یکی دوسالی که من نیستم این پسرم تو همین مملکت برای خودش شاه باشه و همینجاها تو دم و دسگاهِ خودتون یه جا دستشو بند کنین؟


+بله چرا نشه؟ فقط سریع برو بیا ممدلی. [رو به احمد شاه قاجار]: به‌به چه کوچولوی خوشگلی هم هست این پسرت. اسمت چیه عمو جون؟! 

-من احمدم اسم خودت چیه با اون قیافه تخمیت؟ 

+من مارکوویچم عمو؛ تخمی بابات بود که داره میره.  تو میتونی بم بگی شابشال. 

- شابشال، بابا مامان من کی میان؟ 

+رفتن آمپول بزنن احمد جان تا تو کفترِ عمو رو ببینی اونا هم رفتن و اومدن. 

القصه: احمدمیرزا هم به سفارش پدر، درگیر کفترِ سینه طلایی شوروی شد.


روایت دوم: پوریمِ وطنی 

احمدشاه علیرغم تمایل خود، در سال ۱۲۸۷ و در حالی که تنها دوازده سال داشت [با تصویب مجلس عالی متشکل از روحانیون و مشروطه خواهان] به پادشاهی انتخاب شد. انتخابی که برنامه‌ریزی‌اش را سپهبد تنکابنی و سردار اسعد بختیاری عهده‌دار بودند. یحتمل جلوگیری از بازگشت سلطنت مطلقه و حفظ سلطنت مشروطه توجیه‌شان بود. هر چه بود احمدشاه سر انجام پس از پنج سال در سال ۱۲۹۳ تاج گذاری کرد و همزمان فرمان بی طرفی ایران در جنگ جهانی اول را صادر نمود.  


در سال های (۱۲۹۳- ۱۲۹۹) خشکسالی بزرگی در ایران اتفاق می‌افتد و با توجه به تلفات فراوانِ خشکسالی‌ پیشین ( مربوط به ۱۲۴۹-۱۲۵۰) رعب و وحشتی فراتر از ابعادِ واقعیِ بحران جامعه را فرا می‌گیرد. احتکار مواد غذایی توسط طبقه مرفه، سیاه‌نمایی شرایطِ حاکم-بطور سینه به سینه توسط جاسوسان انگلیس، ممانعت از ورود کمک‌های آمریکا و دیگر کشورها و ... سایه‌ قحطی را روز به روز  تیره‌تر می‌کند تا آنجا که زمینه‌سازِ منجی طلبیِ طبقه نگون‌بخت و ندار جامعه می‌شود و دریغا که شکارِ گرسنه از کمین غافل‌‌‌‌ست.


در این پنج سال بالغ بر هشت تا ده میلیون نفر از جمعیت کشور در شهرهای متخلفی چون قم،اصفهان،همدان،کاشان و ...، به ناچار مرگ را به عنوان منجی انتخاب کردند و روایت است، روم به دیوار البته: یزدی ها در این سال ها گربه کباب خورده اند متاسفانه!


روایت سوم: مکافاتِ تاریکی 

«در اثر خریدهای ما قیمت غله بالاتر رفت و هر افزایش جزئی به معنای مرگ بسیاری از افراد بود». این متن نامه ژنرال دنسترویل جلاد انگلیسی بود که در ۱۴اردیبهشت ۱۲۹۷ در قالب گزارش از وضعِ همدان به بچه های بالاشون مخابره کرده بود، او در پیغام‌هایش مخابره می‌کند: «اکنون که برف‌ها آب شده و بهار آغاز شده‌ است؛ مردم می‌روند بیرون و برای پیدا کردن غذا مثل گاو در مراتع می‌چرند»! 


تو همین سالای آخر قرن ۱۳جنبش مشروطه به تناسب گرسنگی‌و به واموندگی از سردمداران تپیده‌ تو گورش و البته به پاس قدردانی از بازماندگان بی‌جون و شل و پلش، به "مشروطه‌خواهی به وقتِ مصلحت" تغییر رویکرد می‌ده، سکوتِ بی‌جون‌ها معنادار تلقی می‌شه و عرصه برای عقب‌گَرد فراهم می‌شه! پایه‌های قدرتِ واحد رفته رفته سست میشه و مشروطه خواها با دقت نظاره گر اند.


فرصتِ ماهی گیری از آب گل آلود برای جنگندگان قدرت رو به اتمام میره و همزمان بریتانیا، قحطی، قرن ۱۳ و شورشا رخت سفر می‌پوشن و میرن که میرن. مصلحت حالا به وعده‌دادنه. خاصیت تاریکی همینه دیگه: زوزه‌ی شغال کوه‌و برای شاشیدنِ گرگ‌ها امن می‌کنه. 


یه دودمان (قاجار) نفسای آخرش‌و می‌کشه؛ دنیایی پا به ماهه و به زودی قراره گاوش بزاد. همه چی آماده کشیدنه، سالای شروع قرن ۱۴ همه می‌خوان بکَشن! فقط سلایق مختلفه؛ یکی انتخاب می‌کنه بکشه تریاک، یکی نقاشی، یکی نقشه و هزاران یکی هم مکافات.


روایت چهارم: سال‌های کبیسه و چرک‌نویس‌های دسیسه 

«زکر جون پیک دوم‌و  بریز بریم بالا، پاتیل پاتیل بشیم، لول لول. گورِ پدر برق اصن. ما که یه فرار، یه قرار و یه فشارو دیدیم، از این به بعدش همه‌چی تکراریه؛ جز ولتاژ فازِ زایشگا‌هاتون تو ایران» 

توماس ادیسون-دوشنبه-اول فروردین هزار و سیصد خورشیدی خطاب زکریای رازی 


سال هزار و‌سیصد بسیار طوفانی شروع شد.

خوبیلر‌ها از سوئد برگشتن و تحفه‌ی پیش‌کشی فنِ ساختِ کبریت آوردن با خودشون! میگفتن:«دنیای مدرن ابزار مدرن می‌خواد» و به این ترتیب اولین رویداد مهم قرن معاصر [کبریت] خودش شعله‌ور شد تا مابقی هم یخشون آب شه و بیان وسط. آخه قبلش  «به آتش کشیدن» تشریفات و دردسرای خاصی داشت، نه برای حاکم به صرفه بود، نه برای محکوم. جوامع بین المللم تاکید داشتن که کبریت باید بی خطر باشه. توکلی و کشاورزی هم که خودشون دستی در آتش داشتن بعد ها همانطور که نباید توی کتشون می‌رفت‌، نرفت. خلاصه که عجیب کبیسه‌ی شیر تو شیری شروع شد و یخا آب شد و تازه همه[به دنیا] اومدن اون وسط: 


فضل‌الله‌اکبری پدر حسابداری گوشه مجلس واستاده بود، سیمین دانشور همسر جلال تو زنونه نشسته بود، جلیل شهناز نوازنده تار تشریف آورد، شعبون بی‌مخ که دیگه معرف حضور همه هست سررسید، فوزیه دخترِ شاهِ مصر و همسرِ ممدرضا از راه دور زحمت کشید اومد تو جمع، فریده قطبی مادرِ اون‌یکی خانمِ ممدرضا آخرِ شبا بود که ملحق شد، حسن گل نراقی توپ پر اومد که بچه ها آرومش کردن و توجیه شد، اسماعیل‌چشم‌آذر و صد ها تنِ دیگه، همه و همه، تو سال ۱۳۰۰ هجری‌خورشیدی و به فاصله چند ماه یه‌جا سر‌رسیدند؛ کبیسه بود و تا سی اسفند ادامه داشت بدمصب! شکر خدا اون سال هر کسی هر طور شده زایید؛ یکیو لاقل زایید! تو بخش رقابتی اونا که دل و رمقش‌و داشتن تا دوازده تا هم زاییدند! (دو جین بچه سال ۱۳۰۰ هم خیلی بود) حالا  یا تموم این اوصاف تعجبی هم نداره اگه ادیسونم این گوشه کنارا چار پیک مشروب  با رازی زده باشه؛ 

شعبون بی مخ راضی، گل نراقی راضی! پر کلاغی نازی، اصن گور پدر قاضی و ناراضی و این بازی! 


تو همین گیر و دارا، احمدشاه که تجربه فرنگ رفتن داشت به دعوت انگلیس نه نگفت و بدون اینکه در نظر داشته باشه: «تنها گذاشتن خوبیلرای دست به کبریت کنار چاه نفتِ خوش بر و رو، فریده قطبی مادر خانم دوم محمدرضا کنار فوزیه خانم اولش، ادیسون کنار راضیِ الکلی و... » چه حرکتِ خطرناکیه و چه عنی میتونه بر سر ملت فرود بیاره، جا گذاشت رفت. 


رضاخانِ سردار سپه که مرد روزای سخت بود و خوراکش کودتا علیهِ شاهای پلاستیکی دست به کار شد به میدان اومد؛ رضا قلدر بود و همونطور که انتظار می‌رف زودم جا افتاد بین درباریا؛ روز به روز خودشو به سلطنت نزدیک و نزدیک‌تر کرد و شعبون‌های بی‌مخم اون گوشه کنارا برای خودشون بزرگ و بزرگتر می‌شدن.


روایت پنجم: ما چهره ز غم نمی‌خراشیم 

سرانجام پس از کش‌وقوس‌های چندین ساله، مشروطه خواهی منهدم، عناصر مربوطه منفصل، سایه‌ی احمدشاه مختصر و رضاخان با حفظ صمت منفجر شد. انفجار نور بود به معنی واقعی! حالا نوبت رسید به فرزندِ عباسعلی‌داداش‌بیگ و همه نگاه می‌کردن ببین چی قراره بشه. 

رضا خان با طی کردن مدارج مختلف نظامی، سیاسی و حکومتی اول  توی سال ۱۳۰۲ قبای پادشاهی‌و همینطوری روی قبای نخست وزیری پوشید و یه اتود زد ببینه چی در میاد؛ خان بود و سخت پسند دیگه! گفت میرم یه دوری می‌زنم و برمی‌گردم مزاحم می‌شم! 


بعد قبای جمهوری خواهی‌ رو تن زد که قبای گشادی بود و تک سایزو منتفی شد خلاصه؛  سر انجام سال ۱۳۰۴ دورای خان تموم شد و رفت همون قبا اولی رو پوشید و با به‌جا آوردن سوگند پادشاهی تو مجلس شد شاه (همین الان یهویی به روایت تاریخ). 


جهان الملوک چکیده‌ی سوگولی های محمدعلی شاه و والده احمد، آخرین تلاشا رو برا جلوگیری از این انتصاب مکروهِ ناشایست و سقوط مشروطه خواهی کرد و عزیمت کرد به بغداد! نیت‌ش چوغولی پیش علما بود و ازشون خواست حکم ارتدادِ رضا سواد‌‌کوهی نخست‌وزیرِ سرکشِ بچه‌ی طفل معصومشو صادر کنن! ولی خب از اونجا که نه خوشگل بود و نه رقصش قشنگ بود و نه تمایلی داشت صیغه‌ی آقایون بشه، تلاش‌ش بی ثمر موند! 


رضاشاه سوگند پادشاهی رو تو مجلس یاد کرد، قدرت مطلقه رو هم به دست آورد، عکاس باشی هم عکس یادگاری‌شو انداخت داد قاب‌اش هم گرفتند، فقط مونده بود میخ‌شو بکوبن که کوفتن و معلوم شد این بار از ما خوک‌ترون، سرِ یه مرثیه‌ی موروثیِ دیگه برای این ملت هم نظر شدن. 

حالا مملکت دو راه داشت: یا گام برداره به سمت مدرنیته و آبادانی و رفاه که این خوب بود و سرشارِ  از خیر و برکت-و یا به همت رضاخان زورکی گام برداره به سمت مدرنیته، آبادانی و رفاه که این هم خوب‌تر بود و پر از خیر و برکت تر. 


گنده گوزی یا گنده گوزا؟ حالا بحث فقط‌ همین بود. رضاخان کلاهِ خانی سرگذاشت، عکس یادگاری‌ با وزیرا رو هم گرفت؛ خرده آبرویی پیش نظامی‌ها جمع کرد، ریش و پشم‌اش هم که سپید و سرشار از تجربه می‌‌نمایاند، پس آستین بالا زد که دستی به سر و روی این خاک بکشه (نور به قبرش بباره)؛ خدا باید رحم می‌کرد به یتیمای قاجار فقط! 

شاهِ کج‌کلاه کم کم دست‌و پا پهن کرد و ریشه دووند؛ ولی از اونجا این برنامه ها به مزاقِ خیر خواهای این آب و خاک هیچ وقت خوش نمی‌آمد، دسیسه‌های خَیّرانه‌ و نگرانی ها اندک اندک شروع شد. رضاخان  ولی همچنان در فاز آبادانی و سامان بخشی سیر می‌کرد؛ سال ۱۳۲۱ هم کبیسه بود، ‌از آبِ خوردن روون‌تر هم دسیسه بود. خوک هم که غریزه رو غریبه و مریضه همیشه. مفت از این سنگ تر؟! نهایتا اینکاره هاش نگرانی هاشون سر به فلک کشید و دست به قلم شدن و عریضه‌ای  نوشتن به شرح زیر فرستادن خدمت رضا خان: 

«ممکن است اعلیحضرت لطفاً از سلطنت کناره‌گیری کرده و تخت را به پسر ارشد و ولیعهد واگذار نمایند؟ ما نسبت به ولیعهد نظر مساعدی داریم و از سلطنتش حمایت خواهیم کرد. مبادا اعلیحضرت تصور کنند راه دیگری وجود دارد».


روایت آخر: همین پیش پای شما 

خیک اگه قرار بود از پر و خالی شدن خسته بشه که جاش می‌دادن وسط کلّه‌‌ی آدم. 


این آخری ها دیگه اوج فاجعه بودن؛ گنده‌شون توپ پر اومد از اول. حتی حاضر نشد یه جفت کفشو از پاش بیرون بیرون بیاره بذاره تو راهرو؛ سرشو زیر انداخت مثله گاو اومد داخل رو فرش. حتما توقع داشت ما جفت کنیم!؟ یکی اون وسطا ازش پرسید چه حسی داری استاد؟ استاد مثه بز زل زد بهش و گفت: هیچی! درست مطابق با حرکات گاو دست به عمل می‌زد و با همین زبونم سخن می‌گفت. 


استاد چس ناله بود آخری؛ تو اولین برخورد گفت: 

« دو طبقه خونه تحویل گرفتیم به اصرار خودتون‌. گفتیم پله بالا و پایین کردن سختتونه، خودمون رفتیم طبقه بالا گوشه ای نشستیم، پول آب و برقتونم که گردن گرفتیم؛ سختی به جون خریدیم بلکه خدمتی کرده باشیم خداشاهده! 


یه پامون رو بالکنه و حرص و جوشِ زندگی‌تون رو می‌خوریم، اون پامون دور تا دور محله و شهر دنبال مشتری برا همین چار تا چاه و گاو و گوسفند و باغ و باغچه‌ی بی‌صاحابتون. حالا چار ریال بالا و پایینش برای شما چه ارزشی داره؟! مهم اینه که تو همین کوچه محله فروختیم؛ به اهل همین کوچه و محل. 


یه وقت صلاح باشه پولش‌و می‌دیم خودتون خرج می‌کنید؛ یه وقت هم صلاح نیست، خودمون براتون سرمایه گذاری می‌کنیم. به فرضی هم که چار ریال‌ش خرجِ این طفلکی‌های هم کوچه و دوست و آشنامون بشه به جایی برنمی‌خوره! به جاش امنیت دارید! شبا با خیال راحت می‌خوابید، دغدغه ندارید که مبادا دزد بزنه به اموال و زن و بچه‌تون و ما خواب باشیم؟ ما و رفقا و نزدیکامون اگه با کسی می‌ریم و می‌آیم، دلیل‌ش جز دغدغه‌ی آباد کردن این خونه و زندگی چیزی نیست.


دهمین روز جدایی از جهان دیجیتال در ایران/ زندگی و کسب کارهای وابسته به اینترنت چطور فرو می پاشد؟

دهمین روز ازقطعی گسترده و کامل اینترنت در ایران در حالی سپری می شود که به گفته رصدگران اینترنت جهان کمتر از دو درصد ترافیک بین المللی در ایران قابلیت اتصال دارد. مشخص است همین اتصال اندک نیز در اختیار و توان چه کسانی است! در این 10 روز اقشار مختلفی از دانشگاه گرفته تا بازار رمز ارز و فروشگاه های فعال در پلتفرم های مجازی مانند اینتستاگرام، تلگرام و واتس آپ همه به نوعی درگیر این محدودیت شدید و قطع ارتباط و دسترسی بین فردی و بین المللی هستند و بارها از طرق مختلف و راه های بسیار محدودی که در دسترس شان بوده مانند کامنت گذاشتن در اخبار خبرگزاری های داخلی از مشکلات و پیامد هایی که این وضعیت قطعی گسترده اینترنت برایشان پدید آورده گفته و خواستار اتصال مجدد اینترنت بین المللی در کشور شده اند. 


متاسفانه با گذشت 10 روز کماکان بدون اینکه تاریخ مشخصی برای دسترسی مجدد شهروندان اعلام شود کماکان اینترنت ایران قطع و امور بسیار مهم زندگی ایرانیان مختل شده است. امروز ما بی دفاع ترین شهروندان جهانیم که صدایمان به هیچ جا نمیرسد و انزجارمان روز به روز بیشتر و بیشتر و اعصاب روانمان لحظه به لحظه متلاشی تر میشود. 


امیدوارم هر چه سریعتر این شرایط پایان یافته و زندگی روزی به ایران هم بیاید. 

ادامه قطع ارتباطات و اینترنت شهروندان در ایران/ وقتی عزم ها برای نفهمیدن و نشنیدن جزم میشود!

نزدیک دو هفته از اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ و هشت روز از نقطه اوج این تنش و بحران ملی میگذرد و کماکان شهروندان ایرانی در لقای قطعی گسترده و عمیق اینترنت هیچ نوع ارتباطی با جامعه بین المللی ندارند. هیچکس نمیداند دقیقا چه خبر است و نوعی ابهام و عدم شفافیت به وضوح در واکنش مسئولان و سران در برخورد با مطالبات مردم و در راس آنها کسب و کار هایی که مستقیما وابسته به اینترنت و فضای مجازی است دیده میشود.


هیچ کس نمیگوید اینترنت بین المللی، سرویس پیامک و شرایط عادی ارتباطات چرا نباید برقرار باشد؟ دشمن که متصل است، سایت ها و نهاد های حکومتی هم که خودی ها همه اینترنت دارند؛ تنها مردم ایران غیرخودی و نامربوط و نالایق برای دانستن آنچه در جهان و کشورشان رخ داده و در حال وقوع است غریبه اند؟ 



شخصا برای دومین بار اعلام میکنم این شرایط نتیجه ی مورد انتظار حکومت را تامین نخواهد کرد که هیچ؛ بلکه اوضاع را به سمتی میبرد که آن عده ای که تا بحال سکوت بی تفاوت منشانه اختیار کردند و عدم دخالت را برگزیدند نیز به نفع معترضان به خیابان بیایند‌. شمارش معکوس ۸ روز از آغاز شده و مطمعنن این آخرین دفعه است که قطعی اینترنت میتواند به عنوان ابزاری برای هدایت افکار عمومی یا ممانعت از مسیر درست آن استفاده شود؛ یحتمل پس از این بحران دسترسی به اینترنت جهانی از روش های جایگزینی مانند استارلینک به شکل گسترده رواج خواهد یافت و عملا قطه ارتباط گروه های مختلف مردم و معترضان با یکدیگر امکان پذیر نخواهد بود و در ان زمان هیچ گوشی بدهکار توضیحات مسببان قطع اینترنت در حال حاضر نخواهد بود و هر آنچه پیش آید نتیجه مستقیم این برخورد امروز و برخورد در مواجه با جنگ ۱۲ روزه خواهد بود.



باشد که شغال لج بازی را کنار بگذارد و راه درست را پیش از بیراهه ها باز کند.

دیماه ۱۴۰۴ و تلاطم در ایران/ مطالبات و اعتراضات و اهرم فشاری به نام قطع اینترنت

دیماه ۱۴۰۴ ایران را میتوان به راستی یکی از مهم ترین برهه های تاریخ این کشور دانست. سالی که مردم این سرزمین در هر حادثه و رخداد داخلی و خارجی ۲ ضربه بزرگ خوردند: ۱-اصل حادثه که عمدتا با جان دادن شهروندان بر اثر عواملی چون حمله نظامی خارجی، انفجار ها در بندرشهید رجایی، اعتراضات سراسری و.... ۲-قطع اینترنت بین المللی که علاوه بر پیامدهای ارتباطی  و شغلی برای شهروندان یک احساس انزجار و عصبانیت مضاعف از حکومت و ناکارآمدی هایش ایجاد میکند. 


به عنوان شهروند دوستتدار این خاک و بوم امیدوارم حاکمان ایران سر عقل آمده و دست از لجاجت و ستم بر این ملت بردارند و با تغییر. اساسی در رویه خود مانع خونریزی. و آشوب بر اثر قصد ایجاد تغییرات از طریق خیابان توسط مردم شوند.



ایرانی ها تغییر رویه میخواهند؛ تغییر اسامی و ساختار ها لزوما خواست مردم معتررض نیست. گرچه عده ای نیز تغییر ساختاری را  مطالبه میکنند و البته کم تعداد هم نیستند اما آنچه عقلانیت بیشتر از رویه دوم میپذیرد یک تغییر محسوس بزرگ از داخل در گام اولیه و سپس انتخاب ساختار مورد تایید توسط رای مردم است. 


بدیعی است چنانچه رویه ای جز اصلاحات اساسی یا تغییرساختار حکومتی مد نظر حکومت ایران باشد، ساختار فعلی مدام غافلگیر و عاجز تر خواهد شد و چنانچه هر یک از این رویه ها با همکاری سیستم پیش گرفته شود، دستکم میتوان مطمئن بود اوضاع با کمترین تلفات جانی و خسارت مالی و به کلی با کمترین میزان خشونت کنترل و مدیریت پذیر خواهد شد.  امید است عقلانیت و درک واقعی جایگزین جهالت و لجاجت فعلی شود‌.

بازداشت بو دار پژمان جمشیدی

سوپراستاری که یک شبه از عرش به فرش رسید!


حسین سلطانی/ سه شنبه ۲۹ مهرماه ۱۴۰۴ یک خبر مثل توپ در فضای مجازی ایرانیان صدا کرد: "پژمان جمشیدی با اتهام تجاوز و آدم ربایی  بازداشت و روانه بند ۳ زندان قزلحصار شد"!


مانند هر خبر دیگری در ایران، سیر اعلام تا تایید خبر فاصله ای چند ساعته داشت و ابتدا چند مرجع و نهاد رسمی بدون نام بردن از شخص متهم اصل خبر را تایید کردند؛ سپس عده ای در فضای مجازی به شایعه بودن خبر اصرار ورزیدند و اندکی بعد قوه قضاییه رسما خبر را تایید کرد و بدون نام بردن از متهم عنوان کرد قرار وثیقه پس از احضار متهم و حضور وی در شعبه بازپرسی به قرار بازداشت تبدیل و وی راهی زندان شده است. 



همچنین پلیس تهران ساعاتی بعد اعلام کرد در این بازداشت نقشی نداشته و مسئول بازداشت را قوه قضاییه اعلام کرد. همچنین بنا بر اعلام رسانه ها شاکی پرونده یک دختر 20 ساله دارای هویت مشخص اعلام شد و برخی رسانه ها مدعی شدند شاکی مدعی است ربوده شده و متهم در خانه خود دست و پایش را بسته و به او تجاوز کرده است!



همزمانی خبر بازداشت این بازیگر سینما و بازیکن سابق فوتبال با انتشار فیلم جنجالی عروسی دختر شمعخانی از مسئولان ارشد امنیتی جمهوری اسلامی، موجب گمانه زنی هایی مبنی بر ارتباط این دو خبر و هدایت آگاهانه افکار عمومی شد. موضوعی که چندان هم غیرمنطقی و ناممکن به نظر نمی رسد اما نیاز به بررسی دقیق و روشن شذن جزئیات و ابعاد بیشتر ماجرا دارد.



نگارنده این مطلب اما نه عنوان حقوقی رسمی دارد و نه به متمایل به قضاوت در خصوص اصل ماجراست. آنچه در واقع برای نگارنده اهمیت دارد بررسی تیتر های پرشماری است که از چند هفته پیش از اعلام رسمی این خبر در خصوص پژمان جمشیدی به شکلی مشکوک در رسانه ها و منابع دولتی و غیردولتی عنوان می شد و گویی باید در این روند به عنوان یک پیش در آمد در نظر گرفته شود در حالی که چنین موضوعی چنانچه با پیش درآمد و زمینه سازی همراه شود باید از خود پرسید چگونه یک سوپر استار با وجود انجام چنین جرمی اولا تقلایی برای فرار از مجازات به طرق مختلف یا سرپوش گذاشتن بر مسئله و تطمیع شاکی نکرده، دوما با پای خود در دادگاه حاضر شده و قرار وثیقه اش را به بازداشت تبدیل کرده است! مهم تر اینکه چگونه قوه قضائیه ابتدا برای چنین جرمی قرار وثیه صادر کرده در حالی که مجازات و عنوان اتهامی که مطرح میشود حکم میکند متهم تا تعیین تکلیف دقیق پرونده تحت بازداشت یا نظارت قضایی قرار گیرد؟ چرا تیتر های رسانه ها روز ها پیش از دستگیری پژمان جمشیدی اذهان را برای چنین ماجرایی آماده میکرد؟ تیتر هایی که با نقل مضمون در ادامه می نویسم تنها تیتر هایی است که در ذهن نگارنده بلافاصله پس از انتشار خبر دستگیری پژمان جمشیدی مرور شد و در زمان نوشتن این مطلب بسیاری از آنها یا در دسترس نیست یا لا به لای تیترهای با مضمون دستگیری متهم تنها 24 ساعت پس از اعلام خبر دستگیری گم شده است یا به شکلی به روز شده که مربوط به پس از دستگیری متهم به نظر میرسد:



پژمان جمشیدی پرکارترین سوپر استار این روز های سینما! 
ابراز نگرانی محراب قاسمی خوانی برای پژمان جمشیدی
دستمزد میلیاردی آقای بازیگر!
ماجرای اعتیاد پژمان جمشیدی چیست؟

انتقاد مسعود فراستی به سوپر استار پر کار

ماجرای طلاق پژمان جمشیدی از یک بلاگر فضای مجازی و حواشی پشت صحنه سینمایی «هتل»

آیا دوره پژمان جمشیدی تمام شده؟ یک تهیه کننده سینما با انتقاد از جمشیدی توضیح داد.

دوران سخت و پر پیچ و تاب پژمان جمشیدی؟ مسئله شکست عشقی بود یا اعتیاد؟

سینما گرانی که نامشان به نام کوکائین گره خورده است. 

و....


مجددا تاکید میکنم تیتر های عنوان شده در بالا تنها نقل به مضمون و بر اساس آن چه نگارنده حضور ذهن دارد نوشته شده است اما اطمینان نسبی دارم که تیتر ها را پیش از اعلام خبر بازداشت خوانده ام و به طور خاص مطمئنم محراب قاسم خانی دستکم یک شب قبل از اعلام رسمی خبر بازداشت همکارش درخصوص فضای مجازی و پژمان جمشیدی ابراز نگرانی کرده بود. چنین رویکردی در سیستم قضایی و رویه ی برخورد های قانونی از احضار گرفته تا بازداشت و اجرای حکم و طی شدن مسیر قانونی و حقوقی پرونده هایی از این دست جای بررسیو توجه جدی توسط حقوقدانان دارد و میتواند در راستای ارتباط انتشار اخباری از این دست همزمان با خبر های جنجالی تری همچون عروسی دختر شمعخانی بررسی جدی ماهیت شناسی شود.



در پایان ضمن تاکید بر این مسئله که شخص نگارنده در خصوص ماجرای پیش آمده برای این بازیگر سینما هیچ قضاوتی مبنی بر گناهکار یا بی گناهی وی ندارد از افکار عمومی و مردم شریف ایران نیز خواستار صبوری در موضع گیری و اعلام نظر در فضای مجازی در راستای رعایت حقوق قانونی شاکی و متهم این پرونده هستم. چرا که متاسفانه اصول حرفه ای در اعلام و رسانه ای کردن این اخبار در حال حاضر حتی از سوی رسانه ی رسمی دولت جمهوری اسلامی ایرنا نیز رعایت نمیشود و شاهد آن بودیم که در همین مسئله برخوردی غیر حرفه ای و غیر مسئولانه نسبت به انتشار خبر و سپس پاک کردن لینک مربوطه صورت گرفت که جبران پیامد های بعدی اش اصولا ناگزیر غیر ممکن استو و موجب از دست رفتن مرجعیت خبری رسانه های رسمی بیش از پیش و دامن زدن به فضای مسموم و غیر قابل اعتماد رسانه ای رسمی کشور می شود.