صفحه رسمی حسین سلطانی

صفحه رسمی حسین سلطانی

اینجا به داستان ها می پردازم
صفحه رسمی حسین سلطانی

صفحه رسمی حسین سلطانی

اینجا به داستان ها می پردازم

یزد و خشکسالی های بی پایان اش: « نقدی بر تئاترِ خشکسالی و دروغ به کارگردانیِ سهیلا ستوده نیا»


برای من هیچ‌گاه روشن نشد، چه رسمی است که مخاطب یزدی، پس از خروج از سالن، در عوضِ بررسی چرایی و کم و کیفِ تئاتری که دیده‌، به خود و دیگری یادآور می‌شود: «یزد است دیگر»!؟ گویا مخاطبان شهرمان، چک سفید امضا داده‌ند که صرفا کار را ببیند و لام تا کام حرف‌َش را هم نزنند. نظر چند مخاطبِ “ خشکسالی و‌دروغ” هم، دیروز همین بود؛ حتی شنیدم یکی می‌گوید: «متن آنقدر خوب است که هرکس کار کند، بد در نمی‌آید»!؟ در چنین شرایطی بدیعی‌ست که خوانشِ منطقی و صحیحِ متن، از حیطه‌ وظایف کارگردان خروج کند و مخاطبِ پیگیر را وادارد، خودش برود متنِ اصلی را یک‌بار بخواند و مقایسه کند.


پس از ۱۲-۱۰ دقیقه «چرا؟ چرا؟»ی پی ‌در پی، بالاخره کار شروع می‌شود. ابتدا روح‌َت هم خبر ندارد که قرار است، چیزی حدود دوساعت وقت را پایِ یک دعوای زن و شوهریِ روتین و نامفهوم بگذرانی، تنها دلیل ماندن در سالن هم قابِ صحنه‌ای‌ست که روبرویت می‌بینی؛ به عبارتی، چنانچه صحنه‌ای روبرویت نباشد، قرار نیست دیالوگ یا عناصرِ دیگری یادآور باشند که بنا بود به تماشای تئاتری نشسته باشی.

صحنه خوب طراحی شده و عناصرِ بی‌جان همگی آماده‌ی یک اجرای خوب هستند، اما بیان ستاره توانگر، ریتم کندِ کار و شلوغی دیالوگ‌ها باعث کسالت و خواب‌آلودگی می‌شود. مواقعی که دو بازیگر همزمان دیالوگ می‌گویند، تصویر تلویزیونی که از طریق پنجره‌های دفتر وکالت پیداست و نوع روتین عشوه‌گری‌های همسرانِ امید گاهی بیش از پیش ترغیب‌ت می‌کنند خواب را انتخاب کنی؛ ولی متاسفانه تا چشمت گرم می‌شود یک داد و بیدادِ دیگر مزاحمت می‌شود، البته خانم توانگر بسیار تلاش کرده آرام و توی دل خودش دیالوگ بگوید و این از طرف کسی که خواب را ترجیح داده قابل تقدیر است.


نکته‌ی مثبت کار بازیِ خوب هادی آقا بزرگی و پرهیز از نابازیگری، از سمتِ محمد خیر اندیش است.

نقد اصلی اما، بیشتر از عوامل، متوجه مخاطبان تئاتر استان است؛ چرا که صندلی‌های خالی حقیقتا برای هر گروهی ناامید کننده است و حداقل‌ش این است، این کار ارزش یک‌بار تماشا را دارد؛ آن هم در قبال پرداخت تنها ۱۰ هزارتومن. مخاطبی که کار نمی‌بیند مقصر است و آنکه ‌میبیند و  دیگری را به دیدن ترغیب نمی‌کند مقصرتر. به عنوان مخاطب عامِ تئاتر از عزیزان انتظار دارم هیچ کاری را با صندلی‌های خالی سالن تنها نگذارند و اشتیاقی بیشتری به تئاتر نشان دهند؛ فارغ از اینکه: «یزد است دیگر»!


“ مذاکره کننده موفق ”

همانطور که امروزه،هر کاری کننده‌ی خودش را میخواهد،مذاکره هم از دیدِ یک کرده‌کار[کارکرده] کننده خود را می‌طلبد.
می‌خواستم از مذاکره کننده‌ی موفق بگویم؛به خود گفتم اول باید یک مذاکره موفق پیدا کنم؛گشتم نبود و نگردید که نیست؛تخمش را ملخ بلعیده.یکی هم نیست بگوید:
 . . . . «دِ آخه ملخ؛تو رو چه به مذاکره؟»

یکسری مذاکرات که آنقدر به اضافه پنج و منها دو و ضربدر چهار می‌شوند که اصلا یادم نمی آید موضوعش چه بود؟!
یکسری دیگر هم آنقدر پچ پچ و درِ گوشی‌ست که اصلا متوجه‌ش نمی‌شوم و یک‌سری هم که آنقدر موضوعشان پیچیده‌ست و خواهر شوهر اقدس در برادر شوهر نصرتشان گره و پیچ خورده که اصلا به من چه این فوضولی‌ها؟!
یکسری مذاکرات هم که آنقدر نمی‌شود که مثل سررسیدن گرگ و چوپان دروغگو موقعش که بشود اصلا نمی‌توانی راست و دروغ‌ش را دریابی!

در آخر من ماندم و نوعِ رایج این روزهای مذاکره:
-تو به من چی میدی؟
-....[فلان چیز]
-من ازت می‌گیرم،خیالت تخت،فعلا.
.
.
.
.
ملکا ذکر تو گویم،که تو پاکی و خدایی.

«یاوری که داورش کردیم.»

معطل مانده بود، انگشت کوچک‌ش را چطور بجنباند که ما بقی انگشت هایش جُم نخورد.هر چه قدر گفتم نمی‌شود به گوشش ‌نرفت که نرفت.ما تحت خودش را پاره می‌کرد و نهایتا دو تای آخری ثابت می‌ماند بقیه می‌جنبید.

از ابتدا گفتم چُس توی ریشش بمالید ولی لیلی به لالایش نگذارید،هِی پوزخند زدند گفتند:بگذار دلش خوش باشد،چه کار به کار کسی دارد؟چه از ما کم می‌شود؟به جایی بر نمی‌خورد،مگر به حرف است و ...

یک مشت پسر بچه‌ را پشت کون خودش راه انداخت ناخنش را راست فرو کرد وسط لانه‌ی زنبور،بعدم کتف و کول و کپلِ سرخ شده‌ش را آورد همانجا که خریدار داشت. ضعیفه ها غش و ضعف کردند که کپله‌ی گرانقدرِ یاور را زنبور زده.یکی پماد مالید،یکی زهر میک زد و بین این همه آدم یک نفر پیدا نشد دست و پایش را ببندد و بنشاند سر جایش برود به بچه های بی زبان مردم بگوید بروند دنبال کارشان بازی تمام شد.
این شد که خودم دست به کار شدم.

گام اول برایش روشن کردم که هر یک از اعضا و جوارح بدنش چه کاربردی دارد و کجا باید به کارشان گیرد.انصافن هم خوب یاد می‌گرفت. سیلی زدن را که یادش دادم آنقدر خوب چک‌ را زیر گوشم خواباند که صدایش همچنان تهِ تهِ گوشم حس می‌شود.دست و پایش را که شناخت،دست و پا که در آورد؛ تازه فهمید از زیر آستین هم می‌شود دست جنباند و وقت جنباندن باید فقط پاچه‌ش را حواسش باشد.
خوب یاد گرفت چطور باید زبان‌ش را به کار گیرد که هیچ نیازی به دندان تیزش نباشد و سرش اگر سامان نداشت،زبانش زود به سور و ساتی رسید و جوانی‌ها کرد برای خودش این دهان.

یاور که باشد غصه نمی‌خوری،یاور است؛حریف نباشد آدم دلش می‌گیرد.یاور را پر زور کردم که برگردد یقه‌م را بچسبد توی چشم هایش ببینم حریف است.یاور هیچ کجا کم نگذاشت.هر چه داشتم را شنید و برایم بازگو کرد ولی انصافن داوری را نباید حتی به او رو میدادیم که بخواهد فکرش را هم بکند.آن هم تازه نه داورِ خط،نه داورِ کنار،نه داورِ مچل که داور وسط!

خبط را همین جا کردیم،خبط را من کردم.باور را ما کردیم،چس توی ریشش نمالید و داور شد...
باز هم شکر که بازی نمی‌کند.


حسین سلطانی